شهید رضا مومنی
یاد نوشته ها و خاطراتی از شهید رضا مومنی 
قالب وبلاگ

عجب دوچرخه با برکتی ...

 

 مدتها بود که آرزو می کردیم کاش ما هم یک دوچرخه داشتیم ! بنده خدا آقا رضا کار و بارش در اوج جوانی و آرزوهای سه پسرش امیر ، سعید و من خیلی چنگی به دل نمی زد. شور و حال بازی و هیجان دوران جوانی ما مثل همه جوانها کم نبود ! بارها به بابام می گفتیم : کاشکی ما هم یک دوچرخه داشتیم !

به خاطر جنگ کسب و کار آهنگری خیلی رونق نداشت برای همین مغازه محمد آباد ( محمد شهر ) را بسته بود و بیشتر به ستاد کمک رسانی در مسجد جامع کرج می رفت ! هر از چند گاهی هم سری به مغازه می زد و درآمدی کسب میکرد تا شرمنده اهل خانواده نباشه . گاهی اوقات هم با وانت مزدای سبز رنگش در شهرک های اطراف کرج پلاستیک فروشی می کرد.

یادمه یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم ، شور و هیجان عجیبی تو خونه موج می زد . امیر و سعید سر از پا نمی شناختن ! گویا بمبی تو خونه منفجر شده بود! بله آنروز صبح آرزوی دل ما برآورده شده بود و در کمال ناباوری یک دوچرخه 28 هندی تو حیاط خونه عجیب خودنمایی می کرد . اصلا باورمان نمی شد! امیر ، سعید و من داشتیم از خوشحالی می ترکیدیم ! "بابا دستت درد نکنه " ورد زبانمان بود. بساط صبحانه مشتری نداشت و ما تو حیاط غرق تماشا و بازی با دوچرخه !

مامانم می گفت : بچه ها دیشب که شما خواب بودید باباتون  از ستاد کمک رسانی ( مسجد جامع ) این دوچرخه را براتون خریده ! آره از ستاد کمک رسانی !

در اصل آقا رضا با یک تیر دو نشان را زده بود، او آنروز هم دل بچه هاش را بدست آورد و هم به جبهه ها کمک کرد...

عجب دوچرخه با برکتی....

 

[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 20:53 ] [ محسن مومنی ] [ ]

حاجی می دونی محسن من می تونه حمد وسوره بخونه!


هنوز انقلاب نشده بود .یک شب اون قدیما که من خیلی کوچک بودم با خانواده رفتیم  خانه حسین کفاش(شوهر خاله عصمت و در اصل باجناق آقا رضا) شب نشینی . یادش بخیر اون روزها شب نشینی ها خیلی زیاد بود . تلویزیون خیلی برنامه نداشت .مردم با هم بیشتر ارتباط برقرار می کردند  . دور هم نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم . خدا رحمتش کنه مرحوم حاج عبداللهی از اهلی محل ، میدان دار محفل گرم ما بود . من کنار بابام نشسته بودیم .  دور تا دور برادرانم و مامان و حسین آقا شوهر خاله و خود خاله و طرف دیگر حاج عبداللهی و بچه هاش نشسته بودند . فضا خیلی صمیمی بود. هرکس از چیزی می گفت . بابام هم  ساکت نشسته بود و به حرفهای بقیه گوش می داد . راستش اون خیلی کم حرف بود. تو همین بین یکدفه بابام رو کرد به حاج عبداللهی و گفت : حاجی می دونی محسن من می تونه حمد وسوره بخونه  ؛  حاج عبداللهی هم برای اینکه حق مطلب را ادا کنه گفت : نه حاجی ؛ اگه می تونه بگو برامون بخونه ؛  راستش جا خوردم ؛ صلابت صدای حاج عبداللهی و قهقه های بلندش یک خم همه را گرفته بود ! ناگهان به خود آمدم و دیدم بابام با اشاره و چند تا تشویق و بارک الله رو کرد به من و گفت : آقا محسن ...؛

و آنشب من برای اولین بار حمد و سوره را در جمع با صدای بلند خواندم . تشویق شدم و ...

واقعا آن شب بابام مرا در فضایی که رنگ و بوی دیگری داشت تشویق به کاری کرد  که همیشه خدا را شکر می کنم و برای این صفت پسندیده آقا رضا دعا


[ شنبه شانزدهم آذر 1392 ] [ 19:27 ] [ محسن مومنی ] [ ]

متن وصيتنامه شهيد رضا مومني   

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و با سلام بر مهدي موعود و نائب بر حقش امام خميني و تمامي خانواده هاي شهدا .

چون چند سالي است كه وضع مالي براي مدتي به هم خورده وجوهاتم را پرداخت ننمودم . پس از اينكه احكام شرعي به اجرا درآمد مقدار پول سفر يك حج را كنار بگذارند و براي دو فرزند كوچكم اگر از نظر شرعي اشكال ندارد دو سهم قانوني به آنها تعلق گيرد . قيم بچه هايم تا زماني كه در عهده اينجانب مي باشد قيمي به عهده ايشان مي باشد بعدا هركدام از فرزندان كه سازش و صلاح دانستيد را قيم نماييد. در پايان از خانواده ام و تمام اهل فاميل حلاليت كامل مي نمايم و شما را در مصيبت ها به صبر دعوت مي نمايم و در صورت نبود من هيچگونه گريه و زاري در خود راه ندهيد و از خرج هاي بي مورد و تشريفاتي خود داري و اگر قصد مجالس كرديد كليه مخارج را به جبهه بپردازيد . خدا يار و نگهدارتان / بدهكاري به حاج حسن شريفيان 380 تومان /خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار .

رضا مومني

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 17:5 ] [ محسن مومنی ] [ ]
به بهانه  هفتم اسفند ، ۲۹ سالگرد شهادت شهيد رضا مومني  

خنده مستانه شهيد در آخرين لحظات شهادت

اين روزها مصادف است با آغاز عمليات خيبر سوم اسفند سال ۶۲ ۱۳ بود كه اين عمليات بزرگ در محدوده جزيره مجنون آغاز شد.و  امروز بيش از ۲۸ سال از آن روز ها مي گذرد و آقا رضا ي ما ۲۸ سال است كه پيش خدا ست و به آرزوش رسيده . اين خاطره مربوط به لحظات آخر عمر اين شهيد سعيد است كه براي تجليل از ياد و خاطره اش تقديم مي كنيم به شما خوبان . بيست و هشتمين سالگرد شهادت شهيد رضا مومني را گرامي مي داريم . 

آتش دشمن خيلي سنگين بود . جمعي از رزمنده ها در محاصره تانكهاي عراقي بودند. بعد از مدتها انتظار شب عمليات فرا رسيده بود .  خوشحالي در چهره اكثر بچه ها مشهود بود.خيلي از بچه ها براي اين شب لحظه شماري مي كردندو  بالاخره شب وصال خوبان از راه رسيد.

آقا رضا براي اولين بار بود كه در خط مقدم حضور داشت . او هم از اين بابت خوشحال خوشحال بود.بار سنگيني از آذوقه و جيره جنگي همراه داشت. به سمت خط اصلي آتش و درگيري با عراقي ها در حال حركت بوديم افتاديم .دو طرفمان را آب گرفته بود . نيزارها ديد ما را كور كرده بود.هر از چند گاهي با آتش منور دشمن روي زمين دراز كش مي شديم و بعد از خاموشي آسمان باز به حركت مي افتاديم . فضا متراكم از بو ي خون و  آتش بود . آقا جواد ( شهيد جواد رهبر دهقان ) فرمانده دسته هر از چند گاهي طول خط حركت بچه ها را بررسي مي كرد.چپ وراست از جلو وعقب در گوشي به هم پيغام مي داديم : فاصله  چهار متر  !

بابا آخرين نفر دسته بودو من  چند نفر جلو تر به عنوان تيربارچي  .تير بار من روسي مدل بكتا  بود. هيچ تير بارچي از اين مدل خوشش نمي آمد! يكي دو نوار كه تيراندازي مي كردي اسلحه داغ مي كرد و گير و ....اسلحه خوبي نبود.

به خط مقدم رسيديم .ناگهان كل منطقه زير آتش  دشمن قرار گرفت . من سريع دراز كش شدم .  آرپي جي زن ها از همه پركارتر بودند. تير بارم آماده آتش بود ومن هم شروع كردم به تيراندازي......

در همين لحظه چيزي را  كه انتظارشو نداشتيم به سرمان آمد! تير بار گير كرد!؟ جنگ سختي در گرفته بود .جنگي نابرابر ميان تانك هاي عراقي و  رزمنده هاي ايراني !

ناگهان ياد بابا افتادم . وسط ميدان جنگ ديدم راست ايستاده !

داد زدم : بابا بخواب رو زمين ، بخواب !

مگر كسي صداي كسي را مي شنيد .صداي توپ و خمپاره و موشك گوش همه را كر كرده بود!

به هرصورت با اشاره و فرياد بنده خدا بابا را متوجه كردم كه روي زمين دراز كش شود.

نزديك او شدم 

 خنده جانانه اي تحويلم داد.

خيلي خوشحال بود! از اينكه پيش او بودم خيلي خوشحال بود.

 دقايق پاياني عمر  بابا نزديك و نزديك تر مي شدو جدايي من و بابا در راه بود ...

الله اكبر پيروزي رزمندگان بلند شد و من وبابا خوشحال و سرمست از شكست بعثي ها  لحظه اي در جزيره مجنون همديگر را در آغوش گرفتيم .

اما اين ديدار خيلي به طول نيانجاميد چرا كه گويا دست تقدير با ما همراه نبود و بايد به تقدير الهي ما از هم جدا مي شديم تا او دو ساعت بعد به وصال يار برسد و من  امروز در حسرت آن شب به ياد ماندني  !

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:26 ] [ محسن مومنی ] [ ]
 

ديدي محسن آمد م!

هر وقت از جبهه بر می گشتم چهره بابام را که می دیدم تو نگاهش غبطه کاملا مشهود بود .این مسئله آنقدر برایش مهم بود که بار ها به زبان می آورد که : محسن خیلی دلم می خواهد بیام خط مقدم . دیگه  کار تو ستاد کمک رسانی ( مسجد جامع کرج ) حال نمی دهد. بنده خدا خط مقدم براش آرزوی بزرگی بود . بنابراین یک روز با هم رفتیم بسیج و کارت لبیک اش را گرفت. احساس وصف ناپذیری داشت. وقتی داشتم می رفتم جبهه موقع خداحافظی با تاکید گفت : برو من هم می آیم !

تیپ ۱۰ سیدالشهدا ء برای آماده سازی نیرو ها در منطقه ای کوهستانی در گیلانغرب اردو زده بود. من هم در گروهان فجر از جمعی گردان زهیر مشغول خدمت بودم . فرمانده گردان حاج حسین اسکندر لو بود که در یکی از عملیات ها شهید شد. فرمانده دسته ما هم شهید جوادرهبر دهقان بود. عادت داشتیم با برو بچه های پایگاه ( پایگاه بسیج برادران شهید پناهی ) دسته جمعی به جبهه برویم .حسین فائقی ، حسين خالو باقري ، علي پاليزگر ، عباس افشار دوست ، شهيدباقر مجرم ، اصغر بيات ، ابراهيم سليماني و چند تن ديگر از بچه هاي پايگاه با هم در يك دسته بوديم .

بعد از صبحگاه و صرف صبحانه جانانه در چادر ، با بچه ها مشغول خوش وبش بوديم كه يكي از بچه ها در چادر را زد كنار و با هيجان وتعجب گفت : محسن بابات اومده !

اصلا باورم نمي شد .فكر كردم خواب مي بينم !گيلانغرب كجا و كرج كجا ؟ بنده خدا چه جوري آمده ؟ اصلا با كي هماهنگ كرده ؟

اين معمايي است كه با وجود اينكه بيش از  ۲۹ سال از شهادت اين بنده خوب خدا  مي گذره هنوز در ذهنم مجهول و بي پاسخ مانده !؟

خيلي خوشحال شدم .بدون معطلي از چادر زدم بيرون و مقابلم چهره خندان و شوق زده بابام را ديدم كه مگو  و مپرس !از خوشحالي تو پوستش نمي گنجيد و با زبان بي زباني بهم گفت : ديدي اومدم ! 

همديگر را بغل كرديم و ...همان لحظه ابراهيم سليماني با دوربينش مشغول عكاسي بود و در آن لحظه تاريخي ترين عكس دوران زندگي ام  با پدرم ثبت شد.عكسي كه هر روز  مي گذرد ارزش آن بيشتر و بيشتر ميشود .من و بابام با هم نيم تنه عكس يادگاري گرفتيم .

از اون روز با دستور فرمانده گردان من و بابام در كنار هم در يك گروهان  بوديم .من تيربارچي  و او تداركات گروهان !

واي خدا يادش به خير چقدر رويايي و بي نظيربود ...

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:8 ] [ محسن مومنی ] [ ]

خواهر زاده يتيم  عزيز تر است !

پسر عمه ام قاسم برای بدرقه ام ،خانه مان آمده بود . بابام این بچه خواهرش را خیلی دوست داشت .قاسم کوچیک بود که اول مادرش را از دست داد بعد هم پدرش استاد رمضان را . اون روزهای سختی را گذرانده بود . تنها پسر عمه مرحومه ام بود که بابام خیلی اونو زیر نظر داشت و رابطه قلبی عمیقی هم بین او با دایی اش  برقرار شده بود .

 من آماده حرکت شده بودم .بابام گفت :محسن صبر کن خودم با ماشین میام میرسونمت پادگان سپاه .خوشحال شدم و پس از کلی ماچ و روبوسی با مامان و خواهر و برادرام ، از زير قرآن رد شدم و با قاسم نشستيم جلو وانت . از محل(كارخانه قند )تا پادگان سپاه ۲۰ دقيقه راه بود . تو مسير با قاسم و بابام كلي گفتيم و خنديديم  .به پادگان سپاه رسيديم .من بي آنكه با بابام روبوسي كنم ساك ام رو از عقب ماشين برداشتم و رفتم به سمت پادگان سپاه و بعد هم جبهه....

چند وقت بعد براي مرخصي به كرج آمده بودم .يك روز بابام تو خونه به من گفت :محسن منو ببخش !

گفتم :براي چي ؟گفت : اگه يادت باشه وقتي داشتي ميرفتي جبهه من با تو روبوسي نكردم و خيلي عادي با تو خداحافظي كردم در حاليكه دل من پيش تو ماند !

از ظرافت و دقت  بابام خيلي خوشحال شدم .كنجكاوانه از او علت اين كار رو كه پرسيدم، گفت : محسن قاسم اونجا پيش من و تو بود ، وقتي خواستم تو را ببوسم نگران شدم و با خودم گفتم ، قاسم يتيم و نكنه اين عمل من باعث دلتنگي و آذردگي روح جوان او بشه بنابر اين  با تو خيلي ساده خداحافظي كردم ...

امروز تو اين شهر شلوغ و آدم هاي جورواجور وقتي ياد اين رفتار بابام كه مي افتم ، تازه مي فهمم  كه تفاوت جايگاه آدم ها پيش خدا براي چيه !

و چرا بعضي اينجور عزيز ميشن !

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 15:32 ] [ محسن مومنی ] [ ]
 

داغ دل لاله

امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم



حمید رضا مومنی نوه شهید رضا مومنی

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 18:41 ] [ محسن مومنی ] [ ]
 

از سردار صياد مهدي زاده بيشتر بنويس !

کاش امروز خود شهید رضا مومنی بود و از راز های ناگفته و نا شنیده خود با شهید صیاد مهدی زاده می گفت . شهیدی که هنوز ابعاد شخصیتی او حتی در شهر کرج بیان نشده است .

یک روز وقت نماز ظهر و عصر  هر دو شهید کنار هم نشسته بودند و چنان مستانه با هم خوش و بش می کردند که ...

یادمه یک روز شهید مهدی زاده از راز دختر دار شدن اش بعد از بیش از ۱۰ سال گفت . رازی که شب عملیاتی رنگ وبوی الهی گرفت .

سردار مهدی زاده زاده به مضمون گفت : سالهای سال بود از نعمت فرزند بی بهره بودم . خیلی راز و نیاز کردم . با همسرم نذری کردیم و قرار شد اگر خدا به ما پسر بدهد نامش را رضا بگذاریم و اگر دخترشد  معصومه !

او می گفت : بعد از سالهای زیادی انتظار سرانجام خدا دختری نصیبمان کرد. با او دنیایی داشتیم  و عشق و حالی .

همان روز بین نماز ظهر و عصر بود که این راز را گشود و در حالی که عکس دخترش را به ما نشان داد گفت : این عروسک منه !

شدت علاقه او به دخترش معصومه قابل توصیف نبود . اما بگم از شب عملیات خیبر . شهید بزرگوار مهدی زاده در حالی که ستون رزمندگان به خط مقدم نزدیک شده بود از جیب خود عکس معصومه را درآورد و در برابر همه پاره کرد . همه بهت زده از این رفتار شهید مهدی زاده از او علت این کار را جویا شدندو او در جواب چنین گفت :

امشب شب عملیات است و شاید شب وصال من ! نمی خواهم عشق به دخترم  مانعی برای دیدار معشوقم باشد.

 

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 18:25 ] [ محسن مومنی ] [ ]
 

 

حلقه ياران قديم و جديد پايگاه و جاي خالي آقا رضا !

آقا رضا ؛ دیشب همه بروبچه های قدیمی پایگاه (برادران شهید پناهی) درضیافت افطار به مناسبت ماه مبارک رمضان دور هم جمع شده بودند. حیاط پایگاه مملو از یاران وهمسنگران قدیمی بود . همه آمده بودند مصطفی بابایی سردار جانباز مثل نگین می درخشید . بنده خدا با وجود کسالت لحظه اي در امان نبود. از در پایگاه که وارد می شدی او را میدیدی که ۲۰ تا ۳۰ نفر دورش حلقه زده بودند و خاطرات سه دهه پیش را با هم مرور می کردند. ...

بیش از ۱۵۰ نفر از نسل قدیم و جدید پایگاه گرد هم جمع شده بودند .بهت عجیبی تو دیدار همدیگر مشهود بود . دیگر کسی جوان نبود !اکثرا یا موی سرشان سپید شده بود یا نشانه هایی از میانسالی  بر رخسارشان نمایان بود.

تصویر شهدا بیش از هر چیز در سمت چپ حیاط جلوه می کرد . اصغر بیات و حسین فاقعی  را دیدم . همانهایی که آخرین لحظات شهادت در جزیره مجنون همراهت بودند .

حتما یادت هست وقتی تیر تو شکمت خورد  حسین فاقعی زیر آتش شدید دشمن تورا به محل امنی در یک چاله تانک برد تا امدادگرها برسند و کمکت کنند.

حسین فاقعی می گفت : اصغر بیات هم یک تیر مستقیم تو سرش خورده بود . صورت اصغر چنان خون آلود بود که فکر می کردیم اون شهید ميشه !

چهار پنج نفر دور هم حلقه زده بودیم و از شب عملیات خیبر و آن محاصره تانک حرف زدیم . بچه ها عجیب شور گرفته بودند. گاهی اوقات هم تو حرف هم می پریدند و ...

اصغر بیات نزدیکترین فرد در شب شهادتت راز جدیدی را از لحظات ناب وصال تو در چاله چانک گفت که برایم خیلی تازگی داشت. او گفت : وقتی آقا رضا مجروح شد من و او تا صبح کنار هم روی زمین افتاده بودیم . آقا  رضا دایم ذکر یاحسین و یا زهرا می گفت . نماز صبحش را که خواند یکدفعه دیدم که او جان در بدن نداره و شهید شده .

                     .......................................................

دیشب تو بسیج من همه قدیمي ها را دیدم ولی افسوس که شما را ندیدم . یقین دارم دیشب شما  و بقيه شهداي پايگاه دور از چشم همه با هم جمع بوديد  . يقين دارم حلقه دیدار شما بهتر بود. حتما جنس ديدار و حرفهاي شما بهتر بود

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 19:10 ] [ محسن مومنی ] [ ]
 

نماز جمعه شهید اصلا فراموش نمی شد

ایام فاطمیه منزل حج سید حسن اعتصامی مجلس روضه بود. دعای ندبه خوانده شد. سخنرانی و دست آخر بعد از صرف صبحانه خیلی از دیدارها تازه شد.

حاج آقا اصلانی پدر شهید ذبیح الله اصلانی را دیدم . همیشه با ارادت خاصی از شهید رضا مومنی یاد می کند. اینبار هم من را بی نصیب نگذاشت و خاطره ای را گفت که یاد شهید را زنده کرد .

او اینچنین گفت : یک روز می خواستم به نماز جمعه کرج بروم . در راه شهید رضا مومنی را دیدم که سوار بر وانت مزدا ۱۶۰۰ با حاج اصغر مومنی ( شوهر خواهر ) از کنارم عبور می کرد. آقا رضا تا من را دید ترمز زد و گفت : آقای اصلانی ما تهران می رویم  نماز جمعه !

راستش خیلی خوشحال شدم گفتم : چه توفیقی از این بیشتر

من سوار ماشین شدم و در راه با ذوق و شوق زیبایی از نماز جمعه تهران می گفت . یادم هست آنروز ما نماز جمعه را به امامت آیت الله طالقانی خواندیم و باز به کرج برگشتیم . 

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 16:23 ] [ محسن مومنی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به نام خداي شهيدان
وبه نام شهيد رضا مومني ...
در بامداد هفتمين روز از سال 1362 ، در عمليات خيبر مردي از سلاله خميني كبير پا به عرش الهي نهاد و با دو ركعت نماز عشق ، از معراج گاه مجنون به ديدار يار رفت .
آرزوي شهادت كام تشنه او را در سن 49 سالگي سيراب كرد و نام او را در فهرست شهيدان انقلاب اسلامي ايران و تاريخ شيعه ثبت كرد.
روحش شاد و يادش گرامي